تبليغاتX
رهیـاد
رهیاد.شعر ها و دیدگاه های شخصی محسن رضوی

... و آسمان

 

فرض می کنی ندیده ای هرآنچه دیده ای از این جهان

فکر می کنی نگفته ای هر آنچه گفته ای به دیگران

 

رفته ای نرفته ای؛ نمانده ای و مانده ای ؛مرددی

اعتماد هم نمی کنی به حرف های پوچ این و آن

  

در شب  پیاده رو به شانه های خویش تکیه می کنی

محو می شوی میان سایه سایه سایه های سردجان

 

راه می روی نمی روی ...تو در عبور ایستاده ای

خیره می شوی به راه ؛ این روایت مدید عابران

شاید این جا

لازم باشد

چند سطر

خودسانسوری شود

تا صبح نیامده

!مسافر بدگمان

!شخصیت دوم شخص مفرد مفرط

به خویشتن خویش مردمان می اندیشی

به خیرگی

به متنی که صفحه ای از آنی

 

خسته ترسوار فکر می شوی؛ پرنده اسب می شوی

 تاخت می کنی میان کلمه کلمه کلمه های داستان

 

بال می کشی نمی کشی دوباره می پری نمی پری 

خسته می شوی نمی شوی... و فکر می کنی به دورها

جاده ای که آخرش جدا شده است از زمین

در آسمان

انتظار می کشد

بهمن 87

محسن رضوی

لينك مطلب