افسوس که ساکن زمینم
کارگاه شعر رهیاد
از این ماه کارگاه شعر قالب های کلاسیک را شروع خواهم کرد .
عزیزان علاقه مند می توانند این هفته در انجمن رهیاد ثبت نام کنند .از بین آن ها ۵ نفر از واجدین شرایط انتخاب خواهد شد . کارگاه در چهار ترم شش ماهه ادامه خواهد داشت.شرایط کلاس ها در انجمن اعلام می شود.
اگر کسی دستگیری ام کند هم اوست
امشب که این غزل را از حدود پانزده رمضان قبل بیرون می کشم و این جا می نویسم شب شهادت مولایمان علی (ع) است .می دانم که اگر کسی دستگیری ام کند هم اوست.
با روزهای غربت امیرالمومنین علی (ع) بعد از پیامبر(ص)
دخیل بسته ای دل! به باوری که زخمی ست
به این امام و شمشیر به این سری که زخمی ست
ولی خدا گواه است کسی دراین حوالی
نظر نمی کند بر برادری که زخمی ست
چه جای این تغافل ؟!چه جای رنگ و نیرنگ؟!
که آب خویش داده است به دیگری که زخمی ست؟!
خدای من چه دردی ! در این قبیله رسم است
که بر شتر ببندند اباذری که زخمی است!
حکایت غریبی است! به چاه گفت و گو کرد
میان این همه مرد!!! دلاوری که زخمی ست!
درون سینه این دل چه بی قرار و تنهاست...
چگونه پر بگیرد کبوتری که زخمی ست؟!
انجمن شعر حوزه ی هنری شیراز با مدیریت جدید
چند هفته ای است که عبدالحمید رحمانیان شاعر نام آشنا و توانای فارس مسئولیت انجمن حوزه ی هنری را بر عهده گرفته است . پیش از آن هم خواهر خوبم خانم فاطمه فاضلی عزیز عهده دار این امر بودند که جای تقدیر و تشکر دارد .
بی شک حمید رحمانیان که در صداقتش شک نیست می تواند منشا ثمرات خوبی برای شعر فارس باشد . این این انجمن روزهای سه شنبه برگزار می شود .
من در این روز از ساعت 7 صبح تا 8 شب به طور یکسره درگیر کلاس هایم هستم و متاسفانه از سعادت شرکت در آن محروم و معذورم.البته از اعضای انجمن رهیاد می خواهم که حتما شرکت در جلسات انجمن حوزه و پربارتر ساختن آن را هم مد نظر داشته باشند .
تب تند
در دوره ای که غالبا می بینی بدون شناختن هنجارها؛ دم از شکستنشان می زنند ،وقتی که می بینی هنرمندان بی دینی را مفتخرانه با آواز های مختلف جار می زنند ؛ وقتی که می بینی ضد ارزش ها ارزش می شود در دوره ای که شعر به شدت زمینی شده و از شور معرفت خبری نیست و به اصطلاح از این طرف بام افتاده ایم ؛ من دلم برای خیلی ها تنگ می شود برای خیلی وقت ها!
مسئله این است که ...اصلا می خواستم این حرف را در انجمن رهیاد بزنم .زمان نبود. اما حالا دستم به نوشتن است و دلم.
بهار امسال از چهارراه مشیر شیراز دسته ای پـــته(نشا) خریدم .فلفل های سبز را در باغجه ی حیاط به دست جادوگر زمین سپردم.از این میان یکی را در گلدانی کاشتم و در ایوان گذاشتم. خیلی زودتر از نشاهای حیاط رشد کرد و بالید و حدود سه هفته بعد به گل نشست و تعجب همه را برانگیخت. گل ها به فلفل تبدیل شدند . چهار فلفل بسیار زیبا که زینت بخش خانه ی ما شده بود .شبها به داخل خانه می آوردیمش و هر کس می آمد دقایقی مجذوبش می شد . نشاهای حیاط اما کم کم ریشه می دوانیدند و رشد می کردند و بزرگ و بزرگ تر می شدند . اما خبری از گل دادن نبود. آنقدر رشد کردند تا تقریبا هم اندازه ی قدمان شدند . عده ای می گفتند که آن ها را بکنم و دور بیاندازم ، چون ثمری نخواهند داد ؛ اما این اتفاق نیافتاد .وقتی که به نهایت رشد خود رسیدند آنقدر گل دادند که از شماره بیرون بود.
امروز گلدان خانه ی ما؛ خالی از آن بوته ی فلفل است ، چون در فضای محدودی ریشه دوانید در فضای محدودی گل کرد و خیلی زود ثمر داد ؛ اما خیلی زود هم زرد و خشک شد .بوته های فلفل حیاط اما هنوز پربارند و با چیدن هر روزه باز هم آنقدر ثمر و زیبایی دارند که من را به این مقایسه بنویسند.در مدت آشنایی با شاعران مختلف این ماجرا را بسیار دیده ام . کسانی که ریشه هاشان محدود بوده و زود به بار نشسته اند اما حالا اثری ازآثارشان نیست.
گفتنی را همین بس ؛ اگر گوش شنوا باشد که العاقل فی الاشاره !
...و چراغمان روشن است
رهیاد یکشنبه ۸۷.۶.۱۷
برای دیدن تصاویر بیشتر به وبلاگ انجمن مراجعه کنید.
قدرت زبان فارسی
در جایی خواندم که دکتر محمود حسابی که خود از کسانی بود که به جایگزینی واژه های بیگانه دل بستگی داشت به این نتیجه رسیده است :
زبان پارسی زبانی پیوندی است که با آمیختن ریشه ها با پیشوندها و پسوندها می توان
۲۲۶۲۷۵۰۰۰=۹۰۰۰۰۰+۳۷۵۰۰۰+۲۲۵۰۰۰۰۰۰
دویست بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پمج هزار واژه ساخت اما در عربی که یک زبان برگیری (اشتقاقی) است تنها می توان
۱۷۵۰۰۰۰
یک میلیوون و هفتصد و پنجاه هزار واژه ساخت . خودتان قضاوت کنید که در ورود بی رویه کلمات بیگانه مشکل از ماست یا زبان ما ؟
جلال به روشنفكران به نفع مردم و خودشان میتاخت

![]()
دانشور دربارهی درگذشت جلال آل احمد میگوید: «زیبا مرد، همانطور كه زیبا زندگی كرده بود و شتابزده مرد عین فرو مردن یك چراغ و در میان مردم معمولی كه دوستشان است و سنگشان را به سینه میزد و خودم كه كنارش بودم و مهین توكلی* كه برادر بزرگتر میانگاشتش و حالا میفهم كه چرا در این همه سال كه با هم بودیم، آن همه شتاب داشت. میدانست كه فرصت كوتاه است؛ پس شتاب داشت كه بخواند و بیاموزد و لمس كند و تجربه كند و بسازد و ثبت كند و جام هر لحظه را پر و پیمان بنوشد و لحظات را با حواس باز خوشآمد بگوید و حول و حوش خود را با هوشیاری و كنجكاوی و تفكری كه هیچگاه زنگار نگرفت؛ چرا كه با وسواس همواره گردگیریاش میكرد و آینهوار صیقلش میداد، ارزیابی كند.»
این بانوی پیشكسوت داستاننویس در كتاب «غروب جلال» میافزاید: «جلال در راه بود و با عشق میرفت. چرتكه نمیانداخت و اصالت داشت و اگر به دین روی آورد، از روی دانش و بینش بود؛ چرا كه ماركسیزم و سوسیالیزم و تا حدی اگزیستانسیالیزم را قبلا آزموده بود و بازگشت نسبی او به دین و امام زمان [عج] راهی بود به سوی آزادی از شر امپریالیزم و احراز هویت ملی، راهی به شرافت انسانیت و رحمت و عدالت و منطق و تقوا. جلال درد چنین دینی را داشت. از مشروطیت به بعد، آزادی از دیدگاه استعمارگران برای ما، آزادی استخراج و صدور نفت و منابع دیگر به غرب بود. اما جلال درست برخلاف چنین آزادیای گام برمیداشت.
برای او، آزادی رهایی از شر ماركسیزم استالینی روس و امپریالیزم انگلیس و آمریكا بود و به همین علت كوشش داشت در آثارش بندهای مریی و نامریی را بگسلد و شاید همین موجب مرگش شد یا دست كم موجب دقكش شدنش. جلال این جرأت را داشت كه تف به روی استثماركنندگان و استعمارگران بیاندازد و به روشنفكران به نفع مردم و به نفع خودشان بتازد. اما جلال هرگز قدرت نمیخواست. نفوذ میخواست كه به حد كافی بر معاصرانش داشت، و پیشبینی میشد كه بر نسلهای بعدی هم داشته باشد. خیلیها را میشد با پول یا جاه و مقام و یا زن و یا مواد مخدر خرید و آدمهای فروشی در زمان ما كم نبودند؛ اما جلال، این آخوندزادهی پرغرور، مراحل روشنفكری را قدم به قدم پیموده بود و لمس كرده بود و بر شخصیت شجاع و محكم خود تكیه داشت و گول نمیخورد. هیچگاه وانداد، تن درنداد، با این حال، نابغهبازی هم درنمیآورد و من هم هیچگاه نخواستهام كه از او بتی بسازم... جلال قلمزنی بود متعهد و مردی باانضباط تا سر حد فدا كردن خودش.»
دانشور در بخش دیگری از كتاب با نام «شوهرم جلال» كه به سال ۱۳۴۰ مربوط میشود، آورده است: «زن یك نویسنده به طور عام شوهرش را به عنوان یك مرد میشناسد؛ نه به عنوان یك نویسنده. خوانندگان آثار این نویسنده هر چند از دور از این نظر، او را بهتر از زنش میشناسند، معمولا زنهای هنرمندان كمكم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بیعلاقه میشوند و بعد نسبت به این آثار كینه میورزند؛ چرا كه شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بودهاند. اما من كه زن جلال آل احمد هستم، او را از نوشتههایش جدا نمیكنم و نه تنها به عنوان یك مرد؛ بلكه او را به عنوان مردی كه نویسنده است، میشناسم. اینگونه شناسایی بیشتر به این علت است كه جلال خیلی شبیه نوشتههایش است؛ یعنی سبك جلال، خود اوست، با این تفاوت كه من با چركنویس سر و كار دارم و دیگران با پاكنویسش.»
او اعتقاد دارد: «اگر جلال در نوشتههایش تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشمگین، افراطی، خشن، صریح، صمیمی، منزهطلب و حادثهآفرین است، اگر كوشش دارد خانهی ظلم را ویران كند، اگر در نوشتههایش میان سیاست و ادب، ایمان و كفر، اعتقاد مطلق و بیاعتقادی در جدال است، در زندگی روزمره نیز همینطور است. مشكل جلال كه خودش مشكل بسیاری از بندگان خدا را مطرح كرده، در دوگانگی شدید میان زندگی روحی و جسمی است و شك نیست كه ریشههای عمیق خانوادگی هم دارد. شاید این دوگانگی، او را به حادثهجویی كشانده است. شاید هم روحا حادثهجو خلق شده است. هر طور كه باشد، زندگی جلال را میتوان اینطور خلاصه كرد: به ماجرا یا حادثهای پناه بردن، از آن سرخوردن و رها كردنش، كه خود غالبا به حادثهای انجامیده است، آنگاه به خلق حادثهای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن.
آخرین این ماجراها، سفر حج است كه اینك رفته است. این هم هست كه در قرن بیستم، قهرمان آثار ادبی دیگر نه مجنون است و نه رستم یا اسكندر؛ یعنی نه یك عاشق دلسوخته است و نه یك پهلوان و یا یك جنگجو. و در ادبیات غرب خیلی پیش از ما ادیسهها و دون ژوانها شمشیرها را غلاف كردند. اینك قهرمانهای آثار ادبی همهی گروه مردم و مخصوصا مردم كوچه و بازار و روستا هستند و یا غالبا به جای آنها، خود نویسنده است و به هر صورت، جهانبینی و دید نویسنده است كه اهمیت دارد. آیا در این صورت به یك نویسندهی قرن بیستمی، نمیتوان حق داد كه در پی حادثهآزمایی و اعمال قهرمانی باشد؛ مخصوصا كه امكان قهرمان شدن نداشته باشد؟ متأسفانه در زمان و مكان ما، امكان حادثه كردن برای كمتر كسی مانده است، این است كه جلال شرح ماجرا را به آثارش بسنده كرده است و میوهی چنین درختی یا خود ماجرایی است و یا انبار كردن است. به هر جهت، جلال خوب میبیند، خوب هم نشان میدهد، سر نترسی هم دارد؛ اما با هر نفس حقی كه میزند، خودش را پیرتر میكند.»
كتاب «در خدمت و خیانت روشنفكران» آل احمد به مهین توكلی و همسرش میرزا ابوالقاسم توكلی تقدیم شده است.
جلال آل احمد كه روایتهای متفاوتی از تاریخ تولدش ذكر شده، بنا به گفتهی همسرش - سیمین دانشور - دوم آذرماه سال ۱۳۰۲ متولد شده است، كه ۱۸ شهریورماه سال ۱۳۴۸ در اسالم گیلان از دنیا رفت.
از جمله آثار او به: اورازان، مدیر مدرسه، غربزدگی، سنگی بر گوری، نفرین زمین، نون والقلم، در خدمت و خیانت روشنفکران، از رنجی كه میبریم، تاتنشینهای بلوك زهرا، چهل طوطی، خسی در میقات، دید و بازدید، زن زیادی، سرگذشت كندوها، سفر آمریكا، سفر به ولایت عزراییل، سفر روس، سهتار، مكالمات، یك چاه و دو چاله و نیما چشم جلال بود، میتوان اشاره كرد.
آتش کفن هندوست!
امروز می خواهم غزلی مربوط به حدود سال های ۷۴ یا ۷۵ را بنویسم. غزلی که بارها بارها مورد سرقت کلی و جزیی واقع شد:
درحاشیه ای تاریک؛ ناگاه ِ نگاهی...
ـ اوست!
چشمی که دل انگیز است ...انگار گل شب بوست!
این زمزمه ی نزدیک این حس رها در بااااااااااد
این تکه غزل از کیست؟
ـ از تو... که دلت با اوست
:آتش بزنی در من ، خاکستر من با توست
شاید تو نمی دانی ...
آتش کفن هندوست!
درویش غم عشقم کشکول غزل با من
ذکرم همه نام تو ...تن تن تننا یا هوست!
<>
آرام اگر بی تاب ...
سرچشمه اگر مرداب
دریاب مرا دریا!
دریاب مرا یا دوست!
محسن رضوی
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت . عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگی اش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند : برای پیدا کردن کرم ها و حشرات ، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد . سال ها گذشت و عقاب پیر شد . روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت ناچیز بال های طلایی اش ، بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست ؟
همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد ، زیرا فکر می کرد مرغ است .
منبع : هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس ، گزیده و ترجمه : سارا طهرانیان ، نشر خورشید
the art
Every happening, great and small, is a parable whereby God speaks to us, and the art of life is to get the message
یادآوری خاطرات کودکی
تمام بچه های ایرانی در کودکی شعر باز باران با ترانه را خوانده اند اما اگر دوست دارید اصل آن را بخوانید سری به وبلاگ وبلاگ کودک و نوجوان رهیاد بزنید.
یک شنبه های ما با رهیاد
از عزیزانی که در این مدت از طرق مختلف به حقیر اظهار لطف کردند ممنونم .همچنین از عبدالحمید رحمانیان و حمید روزیطلب ، غلامعلی خوشبخت و تک تک اعضای انجمن که با گرد هم آیی خود از انجمن رهیاد حمایت کردند سپاسگزارم .این همت و علاقه عزممان را به ادامه راه جزم کرد.امیدوارم بتوانیم با تغییراتی بهینه و همکاری بیشتر اعضا ، گام های موثرتری برداریم.
در ماه مبارک رمضان هم منتظر دیدار شما عزیزان شاعر در باغ شاعران هستیم. انجمن از ساعت شش عصر شروع خواهد شد و اعضا در کنار هم مراسم افطار را برگزار خواهند کرد .
